حكيم ابوالقاسم فردوسى
129
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
هر آن كس كجا بازماند ز خورد * ندارد همى توشهء كاركرد چراگاهشان بارگاه منست * هر آن كس كه اندر سپاه منست و زان رفته نام آوران ياد كرد * بداد و دهش گيتى آباد كرد برين گونه صد سال شادان بزيست * نگر تا چنين در جهان شاه كيست پسر بد مر او را خردمند چار * كه بودند زو در جهان يادگار نخستين چو كاؤس با آفرين * كى آرش دوم و دگر كى پشين چهارم كجا آرشش بود نام * سپردند گيتى به آرام و كام چو صد سال بگذشت با تاج و تخت * سرانجام تاب اندر آمد ببخت چو دانست كامد بنزديك مرگ * بپژمرد خواهد همى سبز برگ سر ماه كاؤس كى را بخواند * ز داد و دهش چند با او براند به دو گفت ما برنهاديم رخت * تو بسپار تابوت و بر دار تخت چنانم كه گويى ز البرز كوه * كنون آمدم شادمان با گروه چو بختى كه بىآگهى بگذرد * پرستندهء او ندارد خرد تو گر دادگر باشى و پاك دين * ز هر كس نيابى بجز آفرين و گر آز گيرد سرت را بدام * بر آرى يكى تيغ تيز از نيام بگفت اين و شد زين جهان فراخ * گزين كرد صندوق بر جاى كاخ بسر شد كنون قصّهء كىقباد * ز كاؤس بايد سخن كرد ياد [ كى كاوس ] پادشاهى كى كاوس و رفتن او بمازندران [ پادشاهى او سد و پنجاه سال بود ] درخت برومند چون شد بلند * گر آيد ز گردون بروبر گزند شود برگ پژمرده و بيخ سست * سرش سوى پستى گرايد نخست چو از جايگه بگسلد پاى خويش * بشاخ نو آيين دهد جاى خويش مر او را سپارد گل و برگ و باغ * بهارى بكردار روشن چراغ اگر شاخ بد خيزد از بيخ نيك * تو با شاخ تندى مياغاز ريك پدر چون به فرزند ماند جهان * كند آشكارا بروبر نهان گر او بفگند فرّ و نام پدر * تو بيگانه خوانش مخوانش پسر كرا گم شود راه آموزگار * سزد گر جفا بيند از روزگار چنين است رسم سراى كهن * سرش هيچ پيدا نبينى ز بن چو رسم بدش باز داند كسى * نخواهد كه ماند بگيتى بسى چو كاوس بگرفت گاه پدر * مر او را جهان بنده شد سربسر ز هر گونهء گنج آگنده ديد * جهان سربسر پيش خود بنده ديد همان تخت و هم طوق و هم گوشوار * همان تاج زرّين زبرجدنگار همان تازى اسپان آگنده يال * بگيتى ندانست كس را همال چنان بد كه در گلشن زرنگار * همى خورد روزى مى خوشگوار يكى تخت زرّين بلورينش پاى * نشسته بروبر جهان كدخداى